این روزها بغضی در گلویم هی تلخ تر می شد و سنگین تر و فرصت جاری شدن پیدانمی کرد .
با خواندن (حیکایه ته کانی باوکم) از فرهاد پیربال:روایت هولیر سال های جنگ اول و دوم جهانی، داستان فقر وجنگ و اشغال و...می خواستم از چکمه های کثیفی بنویسم که سال هاست بر وجودمان سنگینی می کنند از اشغالگرانی که گاه نام عثمانی دارند گاه انگلیس و روسیه و گاه ...
اما فرصت نوشتن نبود.
بعد در یک غروب بارانی دراین روزمرگی یکنواخت سنگی، عشقی آبی مخملین خودش را از دور نشانم داد وهمه اش زمزمه می کردم:
هم در تو گریزم
اگر گریزم
و بغض آلود:
گرطبیبانه بیایی به سر بالینم به دو عالم ندهم لذت بیماری را
ویک عالمه حرف و باز فرصت نوشتن نبود . از تمام تصویرها وکلمه ها و جمله هایی که بذهنم می آمدند و فرصت متولد شدن نمی یافتند.
تا خبر اعدام فرزاد کمانگر ...
هیچ حرف و سخنی، هیچ کلامی بر ذهنم نیامد اما بغض تلخ همه ی این روزها وجودم را خیس خیس کرد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 19:39  توسط کافیه جوانرودی
|
آدمهارو همیشه راحت می بخشم.چه آنکه زل می زند و هرچه دلش می خواهد میذارد کف دستم! چه آنکه پشت سرم هرچه دل تنگش می خواهد دریغ نمی کند.گاه تمرین نبخشیدن می کنم به خودم قول می دم که این دفعه باید خودم را بگیرم که فراموش نکنم اما چند روز که می گذرد و به یاد تهدیدهایم که می افتم می بینم کلی باهاش سلام علیک و خوش و بش کرده ام.
گاه در جمع برای اینکه "گیج"م نپندارند! و از قافله عقب نمانم من هم سر تکان میدهم و دم از نبخشیدن میزنم و اینکه چشم دیدنش را ندارم و ...
اما فقط خودم میدانم که دارم فیلم بازی می کنم چون هر کسی را با هر عملی که انجام داده و هر حرفی که گفته به مرور زمان که گاه فقط چند ساعت است می بخشم.
اما هرگز اصلاْ تا ابد نمی بخشم کسانی که در یکی از شب های سرد سرد بهمن ۷۱ پدر را از بستر بیماری از خانه بردند و در ۲۲ فروردین ۷۲ جسدش را پس آوردند. نمی بخشم هیچ وقت تا ابد هرگز حتی اگر با دستبند سبز کنار من " مرگ بر دیکتاتور " فریاد بزنند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 1:46  توسط کافیه جوانرودی
|
اسمت چيه؟
باناله اي شبيه گريه مي گويد:
-زعفران
-اي خدا خفه ات كنه زعفران كه اينقدر جيغ مي زني.
ودستكشهاي يك بار مصرف دستش مي كنه
-اي خداااااااا مردم.
تند بر رانش مي زند
-گفتم جيغ نزن؛ زور بزن.
-آي ي ي ي ي ي
دستكشهارو در مياره وپرت مي كنه تو سطل بزرگ قرمز كنار تخت .
جيغ بلند وممتدي وبعد گريه ي بچه.
-زري !به همراه زعفران بگو ساك بچه رو بيارن
خدمه ي كوتاه قد وخپله نفس زنان پتوي آبي كوچكي مي آورد
-بيچاره طلاقش دادن خانم ،خواهر شوهرش اومده دنبال بچه.
زري بچه را داخل پتو مي پيچد و نگاهي به زائو مي اندازد.
زعفران رو به ديوار آرام اشك مي ريزد.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 23:35  توسط کافیه جوانرودی
|
بعداز دو ساعت سروکله زدن نارین را می خوابانم.یکی دو ساعت مال خود خودم. غذا که داریم شستن و رفت وروب و مرتب کردن...برای بعد.صداي تلفن را خفه مي كنم.آيفون را جوري مي ذارم كه يعني خانه نيستم !.کتاب "مرگ در آند"ماریو بارگاس یوسا باترجمه ی عبدالله کوثری -نه بخاطر کلمات تاثیر گذار ماریو بارگاس یوسا که بخاطر سردرآوردن از اعجاز دوباره آفریدن عبدالله کوثری- رامی آورم ویک قهوه ی داغ با شکلات کاکائویی کنجدی وسکوت ولرم خانه دریک قبل از ظهر مطبوع زمستانی .دیگه از خدا چی می خوام؟آها کش موی قرمزم کنار تخت نارین جامانده .به آرامی دررا باز می کنم :جییییغ.پایم راروی جغجغه گذاشته ام.سرم را که بلند می کنم با چشمان گردوسیاه درشتش نگاهم می کند.خودم را بکشم دیگه خوابش پریده.کاش کچل می شدم و پایم را آنجا نمی گذاشتم.کاش ...سکته نکنم خوبه...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 16:26  توسط کافیه جوانرودی
|
نمی دانم چند سالم بود که برای اولین بار افراد را "مرد" و "نامرد" "مسلمان" و "کافر" و "جاش" و "خودی" می نامیدم. یادم نمی آید چند ساله بودم که برای اولین بار برای "زن" بودنم "کرد" بودنم و "سنی" بودنم غیرتی شدم عرق بر پیشانیم نشست فریاد زدم دفاع کردم ثابت کردم اخراج شدم و....
یادم نمی آید چند ساله بودم که فهمیدم بزرگترها عزادار کسانی هستند که نه می توانند نامی از آنها ببرند نه گوری دارند و نه تشیع جنازه ای...
یادم نمی آید چند ساله بودم که در ایوان خانه گوش بر اخبار رادیوهایی می سپردیم که از زور پارازیت صدایشان درنمی آمد....
اما ناریا هفت ساله است و می داند که هر رنگی غیر "سبز" یعنی بد یعنی نامهربان یعنی پراز دروغ.....ناریا هفت ساله است و هر روز ساعت پنج حتی اگر حنا دختری در مزرعه و زنان کوچک داشته باشد می داند که باید "سرخط خبرها"را گوش بدیم.و می داند که وقتی تمام هوش و حواسمان به تفسیر خبر و تحلیل خبر و ۶۰ دقیقه و و چند دقیقه است نه سوالی بپرسد ونه چیزی بخواهد و ...
ناریا هفت ساله است و من خسته ام از نان و سیاست از شعر و سیاست از زندگی و سیاست خسته ام از هر خبری با تفسیرها و تحلیلها و تجزیه هایش...خسته ام از همه ی امیدهایی که در روز موعود به ناامیدی بدل می گردند....دلم زندگی کردن می خواهد.
دلم می خواهد نه به فکر فردا باشم و نه درحسرت گذشته...دلم می خواهد درمیدان بزرگ شهر با بچه ها یم که شاد لباس پوشیده اند بالا وپایین بپریم و ....دلم می خواهد کنار موجهای وحشی دریا به شعری عاشقانه فکر کنم...
+ نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 18:13  توسط کافیه جوانرودی
|
خدا کنه "ا- ت" و "م - ر" را که سالهاست گم کرده ام اتفاقی روزی اینجا پیداکنم.بچه های اتاق ۱۰۷فاطمیه ۵ کوی دانشگاه تهران:
"ا - ت " که فیزیک می خواند وهیچوقت فیزیک نمی خواند اما اهل هنر و ادبیات ونقاشی وخوشنویسی بود و همیشه در گالریها و فرهنگسراهای تهران پرسه می زد و همیشه درکمین بود که دفتر خاطراتم رابقاپد وبعد برود روی تختش که طبقه دوم بود بلند بلند بخواند.
و "م - ر" که روانشناسی می خواند و پر از ایده و آرزو بود و آنقدر در گوشش خواندیم که دیگر جمعه ها با چادرسفیدگل منگولیش به دانشگاه نمی رفت. و گاه که ناریا خیلی لوس وبامزه و دوست داشتنی است چقدر شبیه اوست.
و "فخری" که نقاشی می خواند و هر وقت به اتاق می آمد یک نان باگت پیچ پیچی بزرگ فرانسوی که نیمه اش راخورده بود دستش بود و کته بالپه ی چرب وچیلی اش را باانگشتان بلند و ناخنهای دراز همیشه ارغوانیش همیشه با دست می خورد و کم پیدا بود و اتاق همیشه مال ما سه نفر بود با تمام بحثها و جدلها و خنده ها و...که تا پاسی از شب ادامه داشت.
و "ا - ت " که آینده مان را روی کاغذهای بزرگ مشق خوشنویسی اش می کشید و به دیوار آویزان می کرد:مرا باموهای آشفته و درهم در یک دستم کتابی که دارم می خوانم و با دست دیگرم کهنه ی بچه راعوض می کنم و چند بچه ی قدونیم قد ازسر و کولم آویزانند و دود سیاهی از آشپزخانه بلندشده که یعنی باز عدسی ام سوخته و...
مثل حالاکه دارم می نویسم و نارین در بغلم مثل ماهی لیزی هی وول می خورد و همیشه غذاهایم ته می گیرندو....اما از افی جون باگلی قرمز قرمز که از پنجره به طرفم گرفته هنوز خبری نیست.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 17:38  توسط کافیه جوانرودی
|
دربعد ازظهري تاريك و باراني، پدر در حاليكه كاغذي تاشده در دستش بود به خانه برگشت .بعد همچون شيئ مقدسي آن را باز كرد و با احتياط و وسواس كنار پنجره به ديوار آويزان كرد.تقويمي ديواري بود با عكس مردي با بلوز تيره ،موهايي كم پشت وچشمهايي كه به دور خيره شده بود.تا بحال نديده بودمش. اما جواب سوال "كيه؟"،چنان هيجان زده ام كرد،كه براي سالها هرجا نوشته اي درباره اش مي ديدم ، مي بلعيدمش. و تا سالهاي نوجواني را طي كردم مدام اين عبارت را مزمزه مي كردم:"اولين رئيس جمهور كرد".حتي در خيال آن سالهاي دور پر از اميد و آرزو و روشنايي تا آنجا پيش مي رفتم كه در دومين جمهوري منهم در"چوار چرا"، با سورانيهايي كه از پيراهن بلندم آويزان بودند جايي و سهمي داشتم. حالا سالها از آن روزها مي گذرد.حالا ديگر خيالم ازاين ديوارها، از اين ديوارها كه تا آسمان رفته اند، فراتر نمي رود.نمي دانم من به ديوارها عادت كرده ام يا بال پروازم را شكسته اند كه نگاهم به دانه هاي روي زمين مانده است.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 0:16  توسط کافیه جوانرودی
|
بعضي كتابهاهستند كه دوست دارم هر چند مدت يكبار سري بهشان بزنم. مثل "عاشق"مارگاريت دوراس.(باترجمه ي درخشان آقاي قاسم روبين)."عاشق"روايت رابطه اي زميني است اما كلمات آنقدر نرم ولطيف اند آنقدر دلنشين و سبك و ساده و روانند كه همه اش منتظري وصل بشند به موجودي ماوراء زميني.كتاب كم حجم است باجلدي زيبا و عكسي از جواني نويسنده در پشت جلد و پيريش در روي جلد، جان مي دهد كه وقتي درمطب دكتر منتظري و اضطراب داري، درصف اتوبوس، زنگ تفريح، آرايشگاه وقتي كلافه اي و منتظر و... از كيفت دربياري و پاراگرافي از آن بخواني حتي اگر براي هزارمين بار باشد.
" سروصداي شهر خيلي زياد است، به صداي فيلمي مي ماند كه درخاطره مانده باشد ، صداي بلند فيلم ، صدايي كركننده . اتاق خيلي خوب يادم است، اتاقي تاريك. حرف نمي زنيم. همهمه ي بي امان كوچه و بازاراتاق را انباشته است. همهمه درشهر، همهمه در قطارشهري، درهمه جا. .پنجره ها بي شيشه اند ، باپرده هايي آويخته وكركره هاي آفتابگيرچوبي.از پس پرده ، سايه افرادي كه درپياده روعبور مي كنند مشخص است."
"بيرون از اين اتاق، روز به انتها رسيده است، اين را از سروصداي آدمها مي شود فهميد، ازسروصداي عبور و مروري كه زيادترشده، ودرهم آميخته تر.اينجا شهر خوشي و لذت است، لذتي كه در شب به اوج مي رسد. و اين هم افول خورشيد، و آغازشب"
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 23:45  توسط کافیه جوانرودی
|
نمره نوبت اول بچه ها را که می خوانم،در ردیفهای آخر صدای گریه چند نفر بلند می شود.چند نفر اخم می کنند و چند نفر شروع می کنند به پچ پچ ...
می آیم وسط کلاس و روی میز می نشینم، به تک تک بچه ها نگاه می کنم: به فرزانه که مادرش آمده بود دفتر و می گفت پدرش دیگر اجازه نمی دهد درس بخواند.به شیرین که روز امتحان درِگوشم گفت:دیروز مادرم و زن بابام که در یک خانه 50متری با هم هستند دعوا کردند،پدرم مادرم را از خانه بیرون کرد و تا صبح خواهر 10ماهه ام گریه کرد و ...به شیدا که برادرش از دست اذیتهای نامادری اش از خانه فرار کرده، به سمیه ... به زیبا ...
و می گویم :مجبورند در هر شرایطی که هستند تلاش کنند و خودشان را به جایی برسانند.
می گویم که باید دنیایتان را عوض کنید و اگر واقعاً بخواهید،حتماً موفق می شوید. ... که همیشه همه راحت موفق نشده اند. و هر چی مثال از دور و نزدیک یادم است برایشان می گویم: از آدمهایی که در زیر زمین های نمور درس خواندند و پزشک شدند.از آدمهایی که از روستاهای دور آمدند و بالا رفتند و از آدمهایی که با نقص عضو درخشیدند و ...
و بعد از خودم می گویم که تابستانها ، ساعتها تدریس خصوصی می کردم و در طول تحصیل در دانشگاه کار دانشجوئی می کردم.
می گویم: که یک ترم روزانه شش هفت ساعت در مغازه ی پوشاک، فروشنده بودم و میان لباسهای زیر زنانه و جوراب و ماتیک به کلاسیسم و رمانتیسم فرانسه فکر می کردم و هر وقت هوس تن ماهی می کردم، یادم می افتاد که با مجله کارنامه که هر ماه بی صبرانه منتظرش بودم ،هم قیمت است و همیشه از خیر تن ماهی می گذشتم.
می گویم:بارها شده که همه ی پولم به اندازه ژتون ظهر و شام چند هفته بوده که از پیش می خریدم و چند سری بلیط 10تومانی اتوبوس و آن وقت با جیب خالی می رفتم تا خیابان افریقا که تفسیر حافظ و مولوی و"باشیدن" را از دیدگاه هایدگر بشنوم.می رفتم هر جایی که سروش بود،می رفتم پارک شهر و میان کتابهایی که سفیر فرانسه به کتابخانه هدیه داده بود می گشتم و ...
خطابه ام! که تمام می شود،کلاس هنوز در سکوت مطلق است .از جایم بلند می شوم و می روم پشت پنجره.بچه ها کلاس را می گذارند روی سرشان.
نمی دانم حرفهایم چه تأثیری روی بچه ها گذاشت، اما برای خودم یادآور تمام آرزوها و خواسته هایی بود که هنوز چقدر دور ، چقدر دست نیافتنی هستند
+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 15:58  توسط کافیه جوانرودی
|
ناریا خیلی خیالباف است. امروز سر سفره ی نهار گفت:خورشید ازمدرسه تا خانه هی دنبالم می آمد و هر کاری می کردم ادای منو در می آورد اینجوری : و بعد بلند شد و جور عجیبی راه رفت.
منم گفتم :ای؟چه اسم قشنگی .همکلاسیته؟
بدجوری نگام کرد.گفت:نه....خورشید آسمونو می گم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 0:39  توسط کافیه جوانرودی
|